توضیحات
قصهی «نغمهٔ باران» از همان روزی شروع شد که باران تند میبارید و گلناز با خنده و کلافهگی گفت:
«باز کلیدم نیست! یا تو کیف نیست، یا تو جیب نیست…همیشه روزهای بارونی باید دنبال کلید بدوم!»
خانم خسروی که داشت چترش را نگه میداشت، گفت:
«همهمون همینیم…کاش یه چیزی بود که کلید همیشه بهش آویز بود،آدم توی بارون کمتر گیج میشد.»
و خانم نیلی،با همان آرامش همیشگیاش،گفت:
«باشه، بیایید یه جا کلیدی کوچیک بدوزیم که هم پیداش کردن راحت باشه،هم حالِ آدم رو خوب کنه…چیزی که وقتی زیر بارون میچرخه،صدای یه نغمهی آروم رو یاد آدم بیاره.»
چتر کوچکی که روی این جا کلیدیها دوخته شد،از بارانِ همان روز آمد؛
از همان لحظهای که سه نفر زیر یک سقف ایستادند و منتظر بودند باران کمی آرامتر شود.
نتهای کوچکی که زیر چترها دوخته شدهاند قرار نیست موسیقی واقعی باشند؛ فقط یادآور صدای باراناند
صدایی که حتی اگر روز سختی داشته باشی،یک لحظه حالِ دلت را نرم میکند.
«نغمهٔ باران» برای کلیدهایی دوخته شده که همیشه گم میشوند،در کیف و جیب قایم میشوند،و مخصوصاً زیر باران آدم را از نفس میاندازند.
این جا کلیدیها کوچکاند،اما قرار است راهحل یک مشکلِ سادهٔ روزمره باشند و در کنارش یک حس خوب را هم همراه کلیدهای آدم نگه دارند.
این محصول سری محدود است،
چون هر چتر، هر نت، و هر دوخت با دست انجام شده
و هیچکدام دقیقاً مثل دیگری نیست
مثل هیچ روز بارانی،
مثل هیچ کلیدی،
مثل هیچ آدمی.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.