توضیحات
در انتهای کوچهی «نقرهدوزها»، پشت یک پنجرهی چوبی قدیمی، دختری به نام «نبات» زندگی میکرد. نبات یک دختر معمولی نبود؛ او از پارچههای کتان جادویی، نخهای ابریشمی و تکههای کوچک رویا ساخته شده بود.
نبات رازی بزرگ در سینه داشت. او وظیفه داشت از «کلیدهای گمشده» محافظت کند. میگویند هر کلیدی که در این دنیا گم میشود یا صاحبش یادش میرود کدام در را باز میکند، از سرمای فراموشی میلرزد. نبات با آن لباس آبی گلدارش که عطر گلهای بهاری را میداد، این کلیدها را در آغوش میگرفت و آنها را در کاور پارچهای و گرم خود پناه میداد تا دوباره هویتشان را پیدا کنند.
نبات همیشه چشمانش را میبست. نه به خاطر اینکه خواب بود، بلکه به این خاطر که معتقد بود برای پیدا کردنِ درِ درست، نباید با چشم دید؛ بلکه باید با دل گوش داد. او به صدای تپش کلیدها گوش میداد.
آن آویز لاله سرخی که به دنبالش است، در واقع یک «قطبنمای جادویی» است. هرگاه نبات به دری نزدیک شود که کلیدِ درونِ قلبش متعلق به آن است، آن لاله سرخ شروع به لرزیدن میکند و ستارههای روی موهای مشکی نبات، مثل آسمان شب میدرخشند.
اگر روزی کلید خانهتان را به «نبات» بسپارید، او نهتنها از آن محافظت میکند، بلکه شبها وقتی شما خواب هستید، برای کلیدتان قصههایی از سرزمین پارچهها تعریف میکند تا کلید شما هیچوقت پشت هیچ دری، احساس تنهایی نکند.





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.