توضیحات
قصهی «چرخِ خاطرهها» از همان روزی شروع شد که خانم خسروی چند تکه پارچه را روی میز گذاشت و گفت:
«عجیب چقدر اینا شبیه قصههای آدمه… هر تکهاش از یه جا، از یه حال.»
گلناز لبخند زد و آرام گفت: «بیایید یه چیزی بدوزیم که همین حس را نگه دارد.»
و خانم نیلی هم طبق همیشه با صبر و دقتش شروع کرد تکهها را جابهجا کردن تا ترکیب درست پیدا شود.
هیچکدام از پارچهها از یک دنیا نیامده بودند،یکی رنگ گرم داشت،یکی سرد و آرام، یکی ساده، یکی پرنقش و شلوغ.
اما وقتی کنار هم نشستیم و شروع کردیم به دوختن،این تکههای بهظاهر بیربط، کمکم شبیه یک «چرخ» شدند؛
چرخِ کوچکی از چیزهایی که زندگی را میسازند.
هر کدام از ما یک حس را میان دوختها گذاشت:
گلناز یادِ روزهای پرجنبوجوش مدرسه را،
خانم خسروی ظهرهای ساکت و آرامِ خانههای قدیمی را،
و خانم نیلی حسِ دلنشینِ نشستن کنار یک کار دستهجمعی را.
برای همین «چرخِ خاطرهها» فقط یک رومیزی نیست؛
یک تصویر کوچک و واقعی از لحظههاییست که آدم نمیخواهد فراموششان کند.
این کار نسخهٔ واحد است،
چون خاطرهای که سه نفره از دلش بیرون آمد،
فقط همان روز و همان لحظه شکل گرفت و دیگر هیچوقت عینِ همان تکرار نخواهد شد.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.