توضیحات
روزی روزگاری، در دلِ یک جنگلِ قهوهایِ مخملی و گرم، شاخهای روئید از جنس نور و امید. روی این شاخه، سه گنجشکِ کوچک و زیبا لانه داشتند. هر کدام با بالهایی از جنس راز و لبخند، با نقش و نگاری خاص.
اولی، گنجشکِ صورتیرنگِ گلگلی بود. او قلبِ شاخه بود. هر بار که دستمالی از ایوانش بیرون میآمد، او با جیکجیکِ شادی، تمام غم و غصه را میپراند و نفسِ تازهای به خانه میبخشید. میگویند این گنجشک، بوی نان تازه و عطر چای دارچین میدهد.
دومی، گنجشکِ آبی و پُراز گلهای ریز. او چشمهای شاخه بود. همیشه مراقب بود که خانهی شما پر از رنگ و طراوت بماند. وقتی او را روی میزتان میگذاشتید، انگار پنجرهای رو به باغچهای پُر از گلهای کوچک باز میشد، حتی در دل زمستان!
سومی، گنجشکِ ساده و مهربان، با رنگهای دلنشین. او گوشهای شاخه بود. تمام رازهای کوچک خانهتان را میشنید و به آرامی در دلِ مخملیاش نگه میداشت. با هر بار که دستمالی از کنارش بیرون میکشیدید، او دعای خیر و آرامش را مهمانِ لحظهتان میکرد.
این سه گنجشک، سالهاست که روی این «ایوانِ گنجشکها» نشستهاند، در انتظار خانهای که قرار است با حضورشان گرمتر، شادتر و پُر از مهربانی شود. آنها آمدهاند تا هر بار که دستمالی نیاز داشتید، نه فقط یک نیاز، که یک لبخند، یک خاطرهی دلنشین و یک حسِ خوب را به شما هدیه کنند.
پس، ایوانِ گنجشکها فقط یک کاور دستمال کاغذی نیست؛
تکهای از یک داستانِ قدیمی است.
یک یادگار از مهربانیها.
و دعوتی است به دنیایی از حسِ خوب، درست در کنارِ دست شما…
آیا دلتان نمیخواهد این سه گنجشک خوشخبر، مهمانِ همیشگی خانهی گرم شما باشند؟




نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.